دعوای ملا

:: دعوای ملا
پسرم که در کلاس پنجم ابتدایی درس می خواند سخت مشغول نوشتن است می پرسم: چه می نویسی؛ ممد؟
می گوید: در مورد مثل دعوا سر لحاف ملاست انشا می نویسم. مثل را شنیده ای؟
می گویم: آره شنیده ام. همسایه های ملا با هم دعوا می کردند ملا دخالت می کند و ملافه اش پاره می شود وقتی با سروصورت خونین به خانه باز می گردد زنش می پرسد:ملا دعوا سر چی بود ؟ ملا که پکر و عصبانی بوده می گوید: سر لحاف من.
محمد از ته دل می خندد و می گوید: ای بابا، این داستان که بسیار قدیمی و کهنه شده است باید ورژن جدید و آپ تو دیت ترش را بگویی.
تعجب می کنم و می گویم: مگر داستان کهنه و نو دارد؟
محمد می گوید: آره؛ معلم ما گفته یک مثال امروزی تر بنویسید. منهم می خواهم همین داستان اینترنت و فیلتر را بنویسم که دولت با صرف میلیاردها اینترنت را فیلتر می کند و من فقط با وی پی ان دو هزار تومانی آن را دور می زنم. این یعنی دعوا سر دوهزار تومان منه.
می گویم: همین را می خواهی بنویسی؟
می گوید: چرا که نه این مسئله روزه نه داستان تو.
به خود می گویم راست می گوید کجای من روزه که ضرب المثلم دومی اش باشد؟ ناچار خاموش می شوم و او مشغول نوشتن انشایش می شود.

 
 
 
 
 
منبع : patoghدعوای ملا
برچسب ها : گوید ,داستان ,دعوا ,گویم ,مشغول نوشتن

ملانصرالدین ...

:: ملانصرالدین ...
روزي دوستي از ملانصرالدين پرسيد : ملا ، آيا تا بحال به فکر ازدواج افتادي ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زماني که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسيد : خب ، چي شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختري آشنا شدم که بسيار زيبا بود ولي من او را نخواستم ، چون از مغز خالي بود !!!

به شيراز رفتم : دختري ديدم بسيار تيزهوش و دانا ، ولي من او را هم نخواستم ، چون زيبا نبود...

ولي آخر به بغداد رفتم و با دختري آشنا شدم که هم بسيار زيبا و همينکه ، خيلي دانا و خردمند و تيزهوش بود . ولي با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجاوانه پرسيد : ديگه چرا ؟

ملا گفت : براي اينکه او خودش هم به دنبال چيزي ميگشت ، که من ميگشتم !!!

هيچ کس کامل نيست!

 
 
 
 
 
منبع : patoghملانصرالدین ...
برچسب ها : بسيار ,زيبا ,دختري ,؟ملا ,ازدواج ,پرسيد ,بسيار زيبا ,دختري آشنا

جوک های خواستگاری

:: جوک های خواستگاری
 پسرهاي امروزي

داداشم از بس رفته خواستگاري خسته شده. اومده به مامانم مي گه يه دختري رو خودم زير نظر دارم. به شرطي که زياد سوال درباره اش نپرسين. فقط 5 تا سوال مي تونيد بپرسيد. مامانم مي پرسه:‌ پسرم اين دختره کيه؟ اسمش چيه؟ باباش چه کاره است؟ کجا با هم آشنا شدين؟

داداشم مي گه: شد 4 تا سوال. فقط يه دونه ديگه مي تونين بپرسين.
...................

طویله

داداشم رفته خواستگاری. دختره پرسیده شما از بین یه دختر شهرستانی و یه تهرانی کدوم رو بیشتر ترجیح می دین؟ داداشم گفته: بستگی داره. به نظر من آدم توی هر طویله ای که بزرگ شده، باید بره از همون جا زن بگیره.

دختر بغض کرده. به داداشم گفته:‌ واسه تون متاسفم. بعد از اتاق ...

 
 
 
 
 
منبع : patoghجوک های خواستگاری
برچسب ها : داداشم ,سوال ,داداشم گفته

داستان کوتاه سوت

:: داستان کوتاه سوت
بنجامين فرانکلين در هفت‌سالگي اشتباهي مرتکب شد که در هفتادسالگي هم از يادش نرفت .
پسرک هفت ‌ساله‌اي بود که سخت عاشق يک سوت شده بود .
اشتياق او براي خريد سوت به‌ قدري زياد بود که يک ‌راست به مغازه اسباب‌بازي ‌فروشي رفت و هر چه سکه در جيبش داشت ،
روي پيشخوان مغازه ريخت و بدون آنکه قيمت سوت را بپرسد همه سکه‌ها را به فروشنده داد .
فرانکلين هفتاد ساله بعد براي يک دوستي نوشت :

 
 
 
 
 
منبع : patoghداستان کوتاه سوت
برچسب ها :

شماره اشتباه

:: شماره اشتباه
صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره
سلام . کیه؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
نمیشه!
چرا؟

چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
سکوت
بابایی ما که عمو حسن نداریم!

چرا داریم. الآن پیش مامانه.

ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
چشم بابا
چند دقیقه بعد
بابا جون گفتم.

خوب چی شد؟
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟
خوب عمو حسن چی؟

عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****۰۹۱۲ نیست؟
نه!
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

 
 
 
 
 
منبع : patoghشماره اشتباه
برچسب ها : صدای

مناظره با جناب خر ! (شعر)

:: مناظره با جناب خر ! (شعر)
روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود


از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود


گفتم که جناب در چه حالی
فرمود که وضع باشد عالی


گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن


گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن


خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد

ادامه مطلب ...

 
 
 
 
 
منبع : patoghمناظره با جناب خر ! (شعر)
برچسب ها : جناب

دهکده ای که ناپدید شد

:: دهکده ای که ناپدید شد
جولابل شکارچی حیوانات به تماشای دهکده ای ایستاده بود که در جلوی او قرار داشت احساس عجیبی درباره ظاهر این دهکده کوچک اسکیمویی داشت
باد سردی که از طرف دریاچه انجیوکانی می وزید پوست حیواناتی را که بر بالای در کلبه اویزان کرده بود به این سو و ان سو میبرد چند قایق شکسته در ساحل افتاده بودند صدایی شنیده نمی شد حتی سگی پارس نمی کرد جو از خودش پرسید پس مردم کجا رفته اند ؟
اين سوا لی بود که در ان روز سرد سال 1930 جو از خودش پرسيد و تا امروز بدون جواب باقی مانده هست
جو سالهاي زيادی مردم اين دهکده کوچک و صميمی اسکيموی را ميشناخت
اين دهکده در پنج مايلی شمال قرارگه منتی در چرچيل قرار داشت
در ان روز سرنوشت ساز جو چندين کيلومتر از خانه خود دور شده بود تا از ميان دشت يخ زده عبور کند
و چند سا عتی را با دوستان خود بگذراند اما تنها سکوت از او استقبال کرد
به مو جب گزا رشی که او به پليس نو رث وست داد او کنار دهکده ایستاده و چند بار دوستان خود را صدا زد
اما هيچ پاسخی نشنيد چنين رفتاری از ...

 
 
 
 
 
منبع : patoghدهکده ای که ناپدید شد
برچسب ها : دهکده ,دهکده کوچک

دستشویی مردانه

:: دستشویی مردانه
من تقريباً تو دستشويي نشسته بودم که از دستشويي کناري صدايي شنيدم که گفت؛

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشويي مردانه هر کي رو که پيدا کردم شروع کنم

به حرف زدن باهاش، اما نمي دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت

آوري دادم؛

– حالم خيلي خيلي توپه.

بعدش اون آقاهه پرسيد؛
... ادامه مطلب

 
 
 
 
 
منبع : patoghدستشویی مردانه
برچسب ها : دستشويي

طنز؛ دربی فقط دربی‌های قدیم

:: طنز؛ دربی فقط دربی‌های قدیم
  پيرمرد قهوه‌چي مشغول آماده کردن سفارش مشتريان بود. قهوه‌خانه قديمي‌اش کمي رنگ عوض کرده و شبيه کافه‌هاي امروزي شده اما همچنان دنج است و باصفا. در گوشه‌اي از قهوه خانه چند نفر دورهم روي صندلي‌هاي راحتي نشسته‌اند و بلند بلند حرف مي‌زنند. به نظر مي‌رسد از ورزشکاران قديمي باشند اما قهوه‌چي آن‌ها را نمي‌شناسد، او زياد اهل تلويزيون ديدن نيست. بيکار که مي‌شود يک استکان چاي زعفران براي خودش مي‌ريزد، ديوان حافظ قديمي‌اش را باز مي‌کند و درونش غرق مي‌شود. در سمتي ديگر چند نفر با ظاهر  عجيب وغريب نشسته‌اند که لفظ قلم حرف مي‌زنند و گاهي با احساس شعر مي‌خوانند.
محفل شعرا
  سهراب ساقي (متخلص به ت دسته دار): از آن ت دسته دار تا ح دو چشمت/ نگاهي مي‌کنم گاهي به چشمت/فروغ ميکده (متخلص به ح دو چشم): چشم‌هايم را مي‌بندم و آنچنان به چشم‌هايت خيره مي‌شوم که همين!/اسفنديار گرزآفرين (متخلص به ياي مشدّد): من مي‌خوام يه مقدار طغيان کنم … چنان کوبمش با گرز گران/ که چشمش بپاشد به درز ديوار

... ادامه مطلب

 
 
 
 
 
منبع : patoghطنز؛ دربی فقط دربی‌های قدیم
برچسب ها : متخلص

داستان خواستگاری

:: داستان خواستگاری
پسري با اخلاق و نيک سيرت اما فقير به خواستگاري دختري رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقيري و دخترم طاقت رنج و سختي ندارد پس من به تو دختر نميدهم.
چندي بعد پسري پولدار اما بدکردار به خواستگاري همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدايت ميکند.
دختر گفت: پدر، مگر خدايي که هدايت ميکند، با خدايي که روزي ميدهد فرق دارد؟

 
 
 
 
 
منبع : patoghداستان خواستگاری
برچسب ها : دختر

ویلیام شکسپیر

:: ویلیام شکسپیر
ویلیام شکسپیر (به انگلیسی: William Shakespeare) (زاده ۱۵۶۴ - درگذشته ۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامه‌نویس انگلیسی بود که بسیاری وی را بزرگ‌ترین نویسنده در زبان انگلیسی دانسته‌اند. «سخن سرای آون» (به انگلیسی: Bard of Avon) لقبی است که به خاطر محل تولدش در آون واقع در استراتفورد انگلیس به وی داده‌اند.

 

 
 
 
 
 
منبع : patoghویلیام شکسپیر
برچسب ها : انگلیسی ,ویلیام شکسپیر